بزم محبت
بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
تکه ابری شدم در اسمان قلبم خواستم گذر کنم از غم و سیاهی وقتی اسمان دلم ابری شد بارانی باریدم بر اوج محبت ناگهان از ابری چکیدم بر دریچه محبت از اوج قلبم تا محبت قطره قطره
عشق باریدم باران محبت چه زیباست که می شوید کینه ها را حالا که من باران محبت باریدم قلبم چه زیبا و با صفا شده اگر در اغاز ابری سیاه امد در دلم ولی بارانی بارید از جنس عشق بارانی از جنس محبت در سرای
سینه ام ای ابر سیاه بر دل عاشقان ببار تا بشویی کینه ها را و قصه ها را باران محبت نثار همه قلبهای
عاشق و این بود باران محبت که تقدیم همه
عزیزان شد بر آمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز / مبارک بادت این سال و همه سال / همایون بادت این روز و همه روز 1. نام شعر: محبت شاعر: ستاره ملکی باز این چه شورش است؟ که در خلق عالم است باز این چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است؟ باز این چه رستخیز عظیم است؟ کز زمین بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا؟ کزو کار جهان وخلق جهان جمله درهم است گویا، طلوع میکند از مغرب آفتاب کآشوب در تمامی ذرات عالم است گر خوانمش قیامت دنیا، بعید نیست این رستخیز عام، که نامش محرم است در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است جن وملک بر آدمیان نوحه میکنند گویا، عزای اشرف اولاد آدم است خورشید آسمان وزمین، نور مشرقین پروردهٔ کنار رسول خدا، حسین ای تشنه کام پیوسته در تلاش چه هستی ؟ نام ما را از اتاق بیرون كردند من در شتاب زندگی تندسیر خویش مهدی سهیلی

هوا سنگین ماتم بود
زمین غمگین هر غم بود
میان دود و آتش بود
همان یک جرعه خواهش
محبت بود، محبت بود.
محبت آسمانی بود
.......
ادامه مطلب
ادامه مطلب
دیگر زمین محبت خود را
از نسل ما سلاله پکان گرفته است
مردی که رستگاری خود را
با روزه های صمت
در طول سالیان به ریاضت
می ساخت
با من یک پیاله می
هفتاد سال طاعت خود را باخت
وقتی که سخت سخره گرفتند پکبازان را
من مثل برکشیده حصاری
بر پای ایستادم و خواندم
سادهترین ترانه پکی را
امشب امید رفته ز دستم
با من به یک پیاله محبت کن
من
از نسل از سلاله پکانم
من عاشق قدیمی ایرانمحمید مصدق
پیوند
مانند كنه به میزها چسبیدند
ما هوای آزاد را ترجیح دادیم
می دانستیم كه اتاق ها وفا ندارند
میزها و صندلی ها عهد نمی شناسند
تازه مانند گل های روی تپه
مانند خورشید پیوند با خاك را آموختیم
ما هوای آزاد را ترجیح دادیم
مانند گنجشك ها و كلاغ ها
یاد گرفتیم كه بدون میز و صندلی زندگی كنیم
بدون اتاق و ساختمان های پر طمطراق
آموختیم رویش علف ها را روی تپه
ما یاد گرفتیم به هوای آزاد عادت كنیم
آموختیم در فضای بازتری پیوند قلب هایمان را استوار گردانیم
بازی با پنجره های همیشه باز
ارتباط با افق های وسیع چون باد
ما یاد گرفتیم با وسعت دست هایمان اتاق محبت بنا سازیم
در میزها و صندلی ها زندگی نكنیمقاسم حسن نژاد
لبخند محبت
بسیار کرده ام گذر از لحظه های کام
کامی که رهروان طریق مجاز را
باور نمی شود
عمری شنیده ام
با گوش دل ترنم نرم جوانه را
نجوای رود و چشمه و موج و نسیم و برگ
فریاد عاشقانه ی مرغ شبانه را
از برگ و از درخت شنیدم به نیمشب
بنگ ترانه را
آن سان ترانه یی که مکرر نمی شود
بوییده ام بسی
عطر هزار خرمن گل را به هر بهار
در باغهای بهشت
بسیار خفته است لبانم به کام دل
بر لاله های لب
آن لب که در خیال مصور نمی شود
با چشم آزمند چه بسیار دیده ام
از لابلای برگ درختان به نیمشب
گلبوسه های نقرهی ای و نرم ماه را
در بزم روزگار
نوشیده ام ز چشم پر از ناز مهوشان
مستانه جرعه جرعه شراب نگاه را
آن گونه می که هیچ به ساغر نمی شود
شبهای بی شمار
در نور ماهتاب
چون مرغ تیز پر
در باغ آسمان پر اختر پریده ام
هر جا نشسته ام
هر سو دویده ام
چون کودکان ستاره ی ریز ودرشت را
مانند گل ز گلبن مهتاب چیده ام
از گونه گون ستاره یکی دسته بسته ام
آن دسته گل که هیچ میسر نمی شود
در عالم خیال چه شبها نشسته ام
بر ابرهای دور
گردم فرشتگان
در رقص و درسرور
تن را بسی به چشمه ی مهتاب شسته ام
در غرفه های نور
من مست کام وناز
بر تختی از بلور
پرواز کرده ام
تا نقطه یی که هیچ فراتر نمی شود
اما میان این همه زیبایی و حلال
زیبا پدیده ایست جهان را نگفتنی
بالاتر از هرآنچه شنیدیم و خوانده ایم نور عنایتیست که با یک شعاع آن دنیا و هر چه هست برابر نمی شود
بشنو که فاش گویمت ای یار هوشیار
صد ها هزار نعمت جاوید روزگار
یک خنده ی محبت مادر نمی شود





